#حصار_تنهایی_من_پارت_912


گفتم: نزديکتر نيا!

- چرا؟! بابتت پول دادم؛ حيفم مياد بدون استفاده و مجاني بدمت به علي. حقمه حداقل ببوسمت!

- برو دل آرامو ببوس!

- اونو که شب تو بغل خودم مي بوسمش!

مي رفتم عقب، اونم با قدم هاي آروم مي اومد جلو. يهو در باز شد و خاتون اومد تو. يه نفس بلند و راحت کشیدم.

خاتون با ديدن آراد تعجب کرد و گفت: آقا! شما اينجا چيکار مي کنيد؟!

- يعني اجازه ندارم بيام؟!

- نه، نه! آقا ببخشيد... منظورم اينه که ... چرا بي خبر؟ خيلي خوش اومديد! بفرماييد!

آراد به من نگاه کرد و گفت: نه، بايد برم. اومدم به اين بگم زودتر بياد اندازه هامو بگيره.

گفتم: همين جا منتظر بمونيد تا مترو بيارم.

- بيا اتاقم... زودتر بيا، چون عجله دارم.

اينو گفت و رفت. همونجا وايسادم.

خاتون گفت: آيناز چرا وايسادي مادر؟ برو ديگه؟

romangram.com | @romangram_com