#حصار_تنهایی_من_پارت_910


آراد وايساد. دل آرام از جاش تکون نخورد. با ترس به من نگاه کرد.

با لبخند گفتم: برو!

با قدم هاي آهسته رفت پيش آراد. رو به روش وايساد. سرشو انداخت پايين و گفت:

- ببخشيد. نمي دونستم نبايد کيوي بخوريد... به خدا اگه...

آراد بغلش کرد و اجازه ی حرف زدن بهش نداد و گفت:

- اشکال نداره!

سرشو از سينش برداشت و نگاش کرد: من هيچ وقت دعوات نمي کنم. پس لازم نيست ازم بترسي.

لبشو بوسيد و دوباره بغلش کرد. به من نگاه کرد و گفت: تو اينو از من ترسوندي؟!

- نه!

- دروغ نگو... من تا حالا به اين اخم نکرده بودم، چه برسه بخوام دعواش کنم.

- من نمي دونم، از خودش بپرس!

دل آرام به آراد نگاه کرد و گفت: اون منو نترسونده! بخاطر دعواهايی که با آيناز مي کردي منم ترسيدم دعوام کني.

آراد چند ثانيه اي نگام کرد و گفت: خيلی خب! بشين نهارتو بخور، سرد مي شه.

romangram.com | @romangram_com