#حصار_تنهایی_من_پارت_907
با قيافه ی گرفته گفت: باشه!
وقتي رفت خنديدم . برگشت. خندمو جمع کردم. با بي حوصلگي کادو رو جلوم گرفت.
گفتم: بگو بفرماييد!
دستشو راست کرد و گفت: خب بفرماييد!
بازش کردم. يه جعبه ی طلا جواهرات بود. در جعبه رو باز کردم. يه دستبند ستاره اي طلاي سفيد بود که روي پنج تا از ستاره ها يه حرف انگليسي نوشته بود که اسم خودمو تشکيل مي داد.
نگاش کردم و گفتم: حالا چرا قيافتو اونجوري کردي؟!
- کي؟ من؟... هيچي. فقط فکر کردم منو مي بخشي.
- فکرت که اشتباه نبوده؟
با تعجب و خوشحالي نگام کرد و گفت: راست مي گي؟ يعني منو بخشيدي؟
با لبخند گفتم: آره!
بغلم کرد و گفت: مي دونستم مي بخشي ...ممنون!
منم بغلش کردم و گفتم: خواهش مي کنم... ولي دفعه بعد، زود قضاوت نکن. بذار طرفت حرفشو بزنه!
- چشم!
romangram.com | @romangram_com