#حصار_تنهایی_من_پارت_877
- من اگه بلدم بودم هم، از تو مي باختم!
- هيچ وقت خودتو دست کم نگير!
پامو برداشتم ببينم مورچه کجا مي خواد بره؟ با خنده نگاش مي کردم.
دل آرام گفت: آيناز؟
سرمو بلند کردم و گفتم: بله؟
- آراد با توئه!
به آراد نگاه کردم و گفتم: بله آقا؟
- به چي مي خندي؟
با همون لبخند گفتم: هيچي ...يه مورچه داشت رد مي شد، با پام جلوشو مي گرفتم!
- ديوونه شدي؟!
لبخندمو جمع کردم. گفت: بيا براي دل آرام دوغ بريز.
- چشم آقا!
بعد از اينکه نهارشونو خوردن، ميزو جمع کردم. ظرفا رو ريختم تو سينک و شستم. رفتم بيرون، ديدم مختار تو حياط نشسته.
romangram.com | @romangram_com