#حصار_تنهایی_من_پارت_869


- مجبورت مي کنم!

- چرا حرفاتو زود فراموش مي کني؟! چند ساعت پيش مگه به من نگفتي از اين به بعد دل آرام خانم خدمتکار من مي شن؟ شما هم مي تونيد تا اومدن عشقتون استراحت کنيد؟ الان هم مي خوام برم استراحت کنم. چون واقعا خستم!

خواستم برم که بازومو گرفت و گفت: دل آرام از اين به بعد، به عنوان دوستم تو اين خونه زندگي مي کنه... تو هم مي شي خدمتکارش!

بازومو ل کرد و گفت: برو!

تا وقتي که رو تختش خوابيد، نگاش کردم.

با سرعت از عمارت اومدم بيرون و رفتم به اتاقم. چند تا نفس عميق کشيدم. چون حوصله ی گريه نداشتم، تشکمو پهن کردم و خوابيدم.

ساعت شش بيدار شدم. دير شده بود. به من چه؟ دل آرام بره بيدارش کنه! دوباره توی جاي گرمم خوابيدم. بين خواب و بيداري بودم که يکي کل پتو رو از روم برداشت. با ترس نشستم.

آراد با عصبانيت تمام نگام کرد. پريدم سمت روسريم که پاشو گذاشت روش. خاتون با نگراني دم در وايساده بود.

آراد گفت: الان ساعت چنده؟

- پاتو از روي روسريم بردار!

داد زد: گفتم ساعت چنده؟

- پشت سرتو نگاه کني مي فهمي ساعت چنده!

خم شد يقمو گرفت و بلندم کرد که پام رو هوا بود. تمام موهاي فرم رو صورتم افتاد و گفت:

romangram.com | @romangram_com