#حصار_تنهایی_من_پارت_867


رفتم تو. عمارت گرم گرم بود. از پله ها رفتم بالا. دم اتاق آراد وايسادم؛ آراد رو تخت دراز کشيده بود و دل آرام، لبه تخت نشسته و يه کتاب ورق مي زد. دو تا تقه به در زدم. دو تاشون برگشتن و با تعجب نگام کردن.

دل آرام لبخندي زد و گفت: يعني انقدر سردته؟

دستمو تو جيب کاپشنم کردم و گفتم: بيشتر از اونچه بخواي فکرشو بکني!

آراد: دل آرام جان! برو بخواب خسته اي.

پوزخندي زدم. خسته اي... از وقتي آوردتش، بيرون گردي بودن تا الان! خب معلومه خسته مي شه!

گفت: بذار من برات کتاب بخونم.

- نه عزيزم. صبح زود بايد بيدار شي. برو بخواب.

بلند شد، خواست بره که آراد گفت:

- يه بوس نمي دي؟!

دل آرام خم شد و صورت آراد ريشو رو بوسيد. من يکي که اصلا حاضر نيستم لبمو بذارم رو اون ته ريشا!

دل آرام با لبخند از کنارم رد شد. يه قدم رفتم عقب و سرمو به طرف بيرون خم کردم. رفت به اتاقي که کنار اتاق آراد بود.

اومدم تو، گفتم: خوبه! اتاق بهش دادي! کلا خوب بهش مي رسي! من بدبخت چهار ماهه رو زمين مي خوابم، نيومدي بپرسي اصلا جاي خواب دارم؟

- اول اين که حسودي کار خوبي نيست! دوم، دل آرام خدمتکار منه!

romangram.com | @romangram_com