#حصار_تنهایی_من_پارت_863


- هيچي... آقا چيزي بهت گفت؟

- نخير... فقط خدمتکار جديدشو نشونم داد و گفت ديگه تو براش کار نکني تا امير بياد تکليفتو روشن کنه.

چيزي نگفتم. يه قلپ ديگه از چايم خوردم.

گفت: با تو بودم آيناز!

سرمو بلند کردم و گفتم: جانم... مي گي چيکار کنم؟ برم پاچه شلوارشو بگيرم و التماسش کنم، بگم تو رو خدا بذار نوکرت بمونم؟!

- نه... نمي خواد پابوسي بري... اي کاش يه ذره، فقط يه ذره مثل ويدا به خودت مي رسيدي و با آقا مهربون بودي. اون وقت، الان تو جاي دل آرام بودي... دختره از راه نرسيده، مي خواد ببردش لباس براش بخره.

- خاتون دختره رو ديدي چقدر نازه؟! چشماش خيلي خوشگله، نه؟

خاتون سرشو تکون داد و گفت: من چي مي گم، تو چي مي گي... مي گم يه ذره به خودت برس. آخه چرا انقدر بي خيالي دختر؟ به خدا هرکي جاي تو بود، شب و روز پيش آقا بود، يه جوري خودشو تو دل آقا جا کرده بود... اما تو چي؟ صبح که مي ري اين بچه رو بيدار کني، يقش براي دعوا تو دستته تا شب که مي خواد بخوابه!

روی صندلي رو به روم نشست. لبخند زد و گفت: شنيدي که مي گن از محبت خارها گل مي شود؟ تو يه ذره به آقا محبت کن، بعد مي بيني رفتارش باهات چقدر عوض مي شه!

دستمو تکيه گاه شقيقم قرار دادم و گفتم: من خار گلم؛ نمي تونم به خارشتري مثل آراد محبت کنم! چون فايده اي نداره.

شمرده گفتم: هيچ... کدوممون...گل... نمي ديم!

بلند شدم، رفتم به اتاقم.

تو آشپزخونه به خاتون کمک مي کردم که شام درست کنه؛ اونم يه ريز سخنراني پا منبري مي کرد که به آراد محبت کن؛ باهاش دعوا نکن؛ پسر خوبيه. آراد اِله و بِله!

romangram.com | @romangram_com