#حصار_تنهایی_من_پارت_853


وقتي حرکت کرد، به قيافه ی عصباني من و آراد نگاه کرد و گفت:

- نکنه بازم پريدین به هم؟ آره؟!

مختار به من گفت: آره آيناز خانم؟

- آره!

مختار با خنده سرشو تکون داد و گفت: از دست شما دو تا! اگه زن و شوهر بوديد، فکر کنم تا حالا ده تا مهر طلاق تو شناسنامتون بود!

آراد پوزخندي زد و گفت: من حاضر نيستم با کسي ازدواج کنم که بويی از محبت نبرده و براي جبران کمبود محبتي که بهش نکردن، به هر مردي مي رسه خودشو تو بغلش مي اندازه!

برگشتم نگاش کردم و گفتم: من؟ من خودمو تو بغل هر مردي مي اندازم؟ پس اون پسري که هر مهموني مي گيره، خودشو تو بغل دخترا جا مي کنه و عين کسايي که از کربلا و مکه برگشته، زير رگبار بوس و لب مي گیره کيه؟! پس اون پسر هوس بازي که به بهونه دوست داشتن، دل دختراي بيچاره رو به بازي مي گيره کيه؟

به صورت ته ريشش نگاه کردم.

- منم حاضر نيستم بيام با کسي ازدواج کنم که قيافش عين خيارشور نرسيده است!

صاف نشستم سر جام.

آراد داد زد: قيافه ی من عين خيار شور نرسيدست؟! بدبخت! برو قيافتو تو آينه نگاه کن؟ اون ابروهات اندازه بزرگراه تهران قمه... سيبيلاتم مونده از مظفر الدين شاه رد بشه!

با حرص دستي به ابروهام کشيدم. اونقدرام هم پهن نبود که بخواد با بزرگراه تهران قم مقايسه کنه. برگشتم و با حرص گفتم: من سيبل ندارم... اصلا صورتم مو نداره که بخواد سيبل داشته باشه!

با ابرو به بالاي لبم اشاره کرد و گفت: پس اين موها چيه؟

romangram.com | @romangram_com