#حصار_تنهایی_من_پارت_842


اين چي مي گه؟ بازوي کي؟ بيرونو نگاه کردم. يه دور کامل با چشمم پارکو دور زدم. چشمم افتاد به يه پسر که کنار مختار نشسته بود. خيلي لاغر بود و به احتمال زياد معتاد! چون چرت مي زد.

خنديدم و گفتم: مگه چشه؟! خيلیم خوشگله... بهش مي رسم بازوش باد مي کنه!

يهو بازمو کشيد و پرده رو انداخت و گفت: خجالت بکش! حداقل از علي خجالت بکش. اونکه بخاطر تو، تو روی خواهرشم که حتي يک بار بهش نگفته بود تو، وايساد.

باباش اومد بيرون و گفت: آراد...چي کار مي کني؟

بازمو ول کرد و رفت پيش باباش و گفت: سلام... هيچي.

- جنسو آوردي؟

- آره. گذاشتم تو اتاقت.

سيروس به من نگاه کرد و گفت: بيا اينجا!

ازش مي ترسيدم. کنار آراد وايسادم و گفتم: بله؟

- تو خدمتکار آراد نيستي؟

- بله!

با حوله رو مبل نشست و به آرادگفت: اينو چرا هنوز نگه داشتي؟

- مي دوني که خدمتکارمه؟

romangram.com | @romangram_com