#حصار_تنهایی_من_پارت_839
- بله آقا، بفرماييد.
سوار آسانسور شديم. دکمه ده رو زد. بازم همون آهنگ. خاطره خوبي ازش نداشتم. باز همون خانم گفت: طبقه ده.
اومديم بيرون. سمت راست، واحد بیست. زنگشو زد. يه خانم سي ساله با کفش پاشنه بلند سفيد و دامن کوتاه بالاي زانو با يه لباس که به زور تا زير نافش رسيده بود و زير بغل کلا معلوم! با رنگ موي نسکافه اي و آرايش کاملا غلیظ.
يه لبخند زد و گفت: بله؟ امرتون!
مختار: آقا من ميرم پايين منتظر مي مونم. اگه خبري بود زنگ بزن.
آراد: باشه برو.
بيچاره مختار طاقت ديدن همچين صحنه هايي رو نداره!
وقتي رفت، آراد گفت: با بابام کار دارم.
- ببخشيد باباتون کيه؟
آراد با عصبانيت درو هل داد و رفت تو. منم پشت سرش رفتم.
زنه درو بست و با عصبانيت گفت: چه خبرته آقا؟! مگه ايجا طويلست سرتو مي ندازي پايين و مياي تو؟!
آراد سر تا پاشو نگاه کرد و گفت: مگه شک داري اينجا طوليست؟! اگه نبود که بابام هر حيووني رو راه نمي داد؟!
زنه بهش برخورد و گفت: آقاي محترم! احترام خودتونو نگه داريد. همين الان يا از اين خونه مي ريد يا مي گيد کي هستيد؟
romangram.com | @romangram_com