#حصار_تنهایی_من_پارت_829


مختار خنديد و گفت: به آيناز خانم! خيره ايشاا... کجا به سلامتي؟

- خير نيست؛ شرِه! فرمايش والا حضرت بود که حاضر شم. من نمي دونم چرا اين همه آقا رو ول کردي چسبيدي به اين آقا؟!

- مگه اين آقا چشه؟! خوشگل و خوش تيپ و ناز و ماماني و...

ادامه دادم: بد اخلاق و بد عنق و ريشو و اخمو و دختر باز و بد و زورگو و ريقو و مزخرف و اسکول ِ ناخن خشکي که لنگه نداره!

- چيزي رو جا ننداختي؟!

يهو مختار بلند شد و گفت: سلام آقا!

خشک شدم. ضربان قلبم رفت بالا. به احتمال زياد رنگ از صورتم پريد. جرات برگشتن نداشتم؛ حتي دستام از ترس نمي لرزيدن چون سنکوب کرده بودم!

پشت سرم وايساد و گفت: همه کارات و حرفاتو جمع مي کنم، يه جا تلافي مي کنم؛ مطمئن باش دست خالي پيش اميرت برت نمي گردونم!

با قدم ها تند و عصبي راه افتاد.

به مختار نگاه کردم و گفتم: خيلي نامردي! چرا نگفتي اومده؟!

باور کن خودمم نديدمش. يهو چشمم افتاد بهش...حالا بيا بريم تا صداش در نيومده.

با هم رفتيم. سوار ماشين شديم و راه افتاديم.

مختار: اينو براي چي داري مياري؟

romangram.com | @romangram_com