#حصار_تنهایی_من_پارت_827


بلند شدم و گفتم: چشم آقا، شب بخير!

از اتاقش اومدم بيرون و درو بستم. بعد آروم درو باز کردم. سرمو کردم تو.

چشمم چيزي روي به مغزم نشون داد که هنگ کرد! تمام اطلاعات آراد که تو مغزم بود، قاطي شد!

يه لبخند محو رو لبش بود. لبخند؟!! اونم آراد ريقو؟!! تا منو ديد، سريع بساط لبخندشو جمع کرد. کثافت! آشغال! چرا نمي ذاري يه لبخند درست ازت ببينم؟!

گفت: براي چي سرتو کردي تو؟

با هل گفتم: چيزه! مي خواستم... يعني آقا...

يادم رفت چيزي مي خواستم بهش بگم. يهو داد زدم: آها! فردا جمعست. مي خوايد بريد شرکت؟

- اول اينکه داد نزن... دوم، بهونه ی بهتر براي فضوليت نداشتي؟! فردا دوشنبه است، نه جمعه...حالا برو!

آروم درو بستم و از پله ها اومدم پايين. کجاست لئوناردو داونچي؟ که از اين لبخند محو آراد هم يه نقاشي بکشه، بچسبونن کنار تابلوی موناليزا! مطمئنم تابلوي آراد مشهور تر مي شه! يه اخم گنده، با يه لبخند ريز! بلند خنديدم و رفتم به اتاقم و خوابيدم.

***

بعد از اينکه با جنگ و دعوا آرادو بيدار کردم، با سيني صبحونه رفتم اتاقش و روی ميز چيدم. مي دونستم الان مياد مي گه برام لقمه بگير. بخاطر همين همونجا نشستم و چند تا لقمه براش آماده کردم. با حوله سر و کلش پيدا شد. نشست يکي از لقمه ها رو برداشت و نگاش کرد و گفت:

- براي بچه ی دو ساله لقمه گرفتي؟! چرا انقدر کوچيکن؟!

- هميشه همين قدر مي گيرم. اصلا خودت گفتي کوچيک بگير. حالا همين لقمه ها رو هم بخوري، خيليه.

romangram.com | @romangram_com