#حصار_تنهایی_من_پارت_815


خنديدم و گفتم: خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

مونا خنديد. کنار رودخونه وايسادم. آب با قدرت پيش مي رفت. فقط نمي دونستم مقصدش کجاست؟ کفشمو آروم گذاشتم رو آب که يکي از پشت کشيدم عقب. تو چشماي پر از خشم پرهام نگاه کردم.

گفت: حق نداري دو متري اين رودخونه باشي! يه بار خودتو به آب سپردي بسه.

منو کشيد. گفتم: چيکار مي کني پرهام؟ ولم کن.

- ولت مي کنم ولي زماني که از رودخونه خوب فاصله گرفتي.

وقتي از رودخونه فاصله گرفتيم، ولم کرد. کامليا با اخم نگام کرد و روشو ازم گرفت. اين ديگه چشه؟! واي خدايا نکنه فکر مي کنه من پرهامو مي خوام؟ ديگه اصلا حوصله توضيح دادن به کامليا رو ندارم.

پرهام به کمک آبتين، چادر نسبتا بزرگي رو باز کردن. وقتي به چهار ميخش کشيدن، پرهام دستاشو به هم زد و گفت: خب بفرماييد تو!

مرينا: واي پرهام! تو فکر همه چي هستي!

پرهام: آره عزيزم ولي کسي به فکر من نيست!

مونا خنديد و آبتين خودشو به پرهام چسبوند و اداي مرينا رو درآورد وگفت: واي پرهام! تو مرد روياهامي!

پرهام يه لبخند گشاد به آبتين زد و با هم خنديدن. همه رفتن تو. کامليا پکر بود. قبل از اينکه بره، مچ دستشو گرفتم. برگشت.

گفتم: بين و پرهام هيچي نيست!

- چرا به من مي گي؟

romangram.com | @romangram_com