#حصار_تنهایی_من_پارت_763
آراد بطري آب رو گذاشت رو ميز و با هم رفتن بيرون. پرهام و آبتين کپ کرده بودن و هيچي نمي گفتن. دوباره مشغول جمع کردن بوديم که فرحناز با عصبانيت اومد طرفم و گفت:
- با داداشم چيکار کردي؟ رفتي براش دعا گرفتی که مهرت به دلش بشينه، نه؟
يقمو گرفت: نمي ذارم داداشمو ازم بگيري!
کامليا دستشو گرفت و گفت: فرحناز! ولش کن اين مزخرفات چيه مي گي؟!
با يه دستش کامليا رو زد عقب و گفت: داداش من لياقتش بهترين دختراست. مي دوني چند تا دختر حاضرن حتي با وجود عقيم بودنش، باهاش ازدواج کنن؟! نمي ذارم توی بي پدر و مادر بشي زن داداشم. فهميدي؟
بدون بغض اشکام اومد.نگاش کردم و گفتم: اين بي پدر و مادر، يه روز خانم خودش بود و جلوي کسي خم و راست نشد... اين بي پدر و مادر، دست زمونه اينجا کشوندش.اين بي پدر و مادر، يه روز پدر و مادر داشته...
پرهام اومد جلو و گفت: فرحناز ولش کن.
فرحناز به پرهام نگاه کرد و پوزخند زد و گفت: چيه؟ دلت واسه اين بچه يتيم سوخت؟
پرهام با عصبانيت و محکم دستشو از يقم برداشت که دو قدم رفت عقب. يهو دويدم از در اومدم بيرون. پرهامم دنبالم دويد.
اميرعلي و آراد سمت راستم با فاصله زياد داشتن حرف مي زدن.
يهو پرهام داد زد: علي... علي...
اميرعلي و آراد نگاش کردن.
- علي! آيناز رفت.
romangram.com | @romangram_com