#حصار_تنهایی_من_پارت_761
يه نگاه به آراد، يه نگاه به امير انداختم و دهنمو باز کردم.
امير چنگالو گذاشت دهنم و گفت: آفرين!
آراد با همون اخم رفت سراغ يخچال و بطري آبو برداشت و رفت.
گفتم: چرا جلو آراد اين کارو کردي؟!
- تا حساب کار دستش بياد و بفهمه در مورد تو باهاش شوخي نمي کنم.
- چي؟
- هيچي... فکر کنم شامشون تموم شده. بريم ميزو جمع کنيم.
رفتم به سالن، ديدم آراد رو مبل نشسته و به پايين خم شده. بطري آب هم دستشه.
به سمت ميز رفتيم. مونا و کامليا داشتن ميزو جمع مي کردن.
امير گفت: کمک نمي خوايد؟
مونا: ممنون مي شيم!
امير: حتما بانو!
حواسم به آراد بود. انگار حالش بد بود. فرحناز هم رو مبل نشسته بود و داشت ناخنشو سوهان مي کشيد. سرشو بلند کرد و نگام کرد.
romangram.com | @romangram_com