#حصار_تنهایی_من_پارت_756


گفت: واي چيکار کردي؟!

بلند شدم، زير شير، دستمو مي شستم. خيلي ازش خون مي اومد. سينک پر ازخون شده بود. چسب آورد. به انگشتم نگاه کرد و با نگراني گفت: نه، چسب فايده نداره.

رفت. دوباره دستمو زير شير گرفتم. با باند و گاز استريل و بتادين برگشت. شيرو بستم؛ بتادينو ريخت رو انگشتم، بعد گاز استريلو دورش چرخوند.

بازش کرد و گفت: نه اشتباه بستم!

بازش کرد و با يه گاز استريل ديگه عوض کرد. همين جور با تعجب نگاش مي کردم؛ اونم با هل کاراشو انجام مي داد. خواست گاز استريلو بذاره، گفت:

- واي داره خون مياد؛ نکنه بخيه مي خواد؟

يهو بلند خنديدم و گفتم: چرا انقدر هلي؟!

همين جور که انگشتمو مي بست، با خنده گفت: هل نشدم... انگشتت داره خيلي خون مياد.

بلند تر خنديم و گفتم: دکتر به اين هلي نديده بودم!

يهو آراد با اخم اومد تو، نگامون کرد.

امير سرشو بلند کرد.

آراد گفت: انقدر جون مي کندي بياريمش، بخاطر همين بود؟!

دستم تو دست اميرعلي بود.

romangram.com | @romangram_com