#حصار_تنهایی_من_پارت_746


با هم رفتيم تو. دم در، رو يه تخت نشستيم و به پشتي تکيه داديم. کامليا و مرينا و مونا و فرحناز و آراد پيش هم نشسته بودن. پرهام و آبتينم يه تخت براي خودشون رزرو کرده بودن. ما با اونا خيلي فاصله داشتيم.

يهو صداي خنده پرهام بلند شد. همه نگاشون مي کردن. پرهام افتاده بود رو تخت و غش غش مي خنديد. آبتينم نشسته بود و مي خنديد.

گفتم: معلوم نيست به هم چي مي گن که اينجوري مي خندن!

امير: تشخيصش زياد سخت نيست... حتما پرهام يه جک تعريف کرده که خودش بيشتر خندش گرفته؛ با خنده ی پرهام، آبتين هم مي خنده.

- واقعا...؟

- بله... اين چند سالي که اين دو تا رو مي شناسم، کارشون همينه.

يه مردي اومد، سفارشامونو داديم.

وقتي رفت، بازو هامو گرفتم و گفتم: اينجا چرا انقدر سرده؟!

- چون شماله! سردته؟

- آره.

کتشو درآورد، انداخت رو شونم و گفت: بپوش!

- آخه...

انگشتشو آورد بالا و گفت: يه کلام حرف بزني من مي دونم و تو!

romangram.com | @romangram_com