#حصار_تنهایی_من_پارت_737


خاتون اومد تو و گفت: حاضر شدي؟... همه تو حياط منتظر شما هستن.

به خاتون گفتم لواشکاي مختار تو يخچاله، اومد بهش بده. چند تا لواشکم با خودم بردم. تو يه کيسه فريزرم چند تا ميوه گذاشم و راه افتادم.

خاتون با قرآن و يه کاسه آب پشت سرمون اومد. هنوز دلشوره داشتم. نمي دونستم قبول مي کنه يا نه؟ همه تو حياط جمع شده بودن. مرينا و مونا هم اومده بودن. رفتم جلو و بهشون سلام کردم. چند نفر بيشتر جوابمو ندادن.

مونا اومد جلو و گفت: چقدر خوش تيپ شدي دختر!

فرحناز پوزخندي زد و گفت: آره! بهش بگو خوش تيپي تا با عقده از دنيا نره!

مونا با اخم نگاش کرد و گفت: چشات کوره يا خودتو زدي به کوري؟!

پرهام يه خلال گوشه دندوناش گذاشته بود.

گفت: آبتين جون! به نظرت من خوشتيپ نيستم؟

آبتين:چرا قربونت برم! ماه شدي ...ماه!

فرحناز: اين ديگه براي چي مي خواد بياد؟!

آراد: اونجا به يه خدمتکار احتياج داريم!

فرحناز خنديد و گفت: موافقم... يکي بايد باشه رختامونو بشوره ديگه؟!

با ناراحتي و بغض نگاش کردم. خجالت مي کشيدم که فقط به عنوان يه خدمتکار دارن منو مي برن. همشون رفتن بيرون.

romangram.com | @romangram_com