#حصار_تنهایی_من_پارت_728
- پا نمي شم!
- نصف شبي بازيت گرفته؟! گفتم پاشو!
- خوابم مياد.
داد زد: پاشو!
صاف نشستم. تلويزيون خاموش بود و خودشم وايساده بود، دستاشم عين خانا تو جيب کرده بود.
با اخم گفت: برو بخواب!
اي بميري ايشاا... موش کور! نمي توني عين آدم بگي برو بخواب؟! همش بايد داد بزني؟!
بلند شدم، گفتم: شب بخير!
تو حياط وايسادم. چقدر تاريکه! چه جوري برم خونه ی مش رجب اينا؟ با صلوات و دعا و ذکر رفتم به اتاقم و خوابيدم .
آخه بگو فيلم رو سر ِکله بادمجونيت کم اومده بود فيلم ترسناک بذاري؟! واقعا با ويدا چيکار کرده؟! به من چه! حتما به گفته ی خودش عقدش کرده، گذاشته ويلا بمونه.هه! چه باحال! ويدا و ويلا هم وزنن! چند دقيقه بعد از فکر کردن و خنديدن، خوابم برد.
***
صبح چشمامو با خيال راحت باز کردم. چون مطمئن بودم که هستش. با دو رفتم به اتاقش. چراغو زدم و با ديدنش خنديدم. همچين خودشو تو پتو پیچونده، انگار وسط قطب گير افتاده! چند دفعه صداش زدم، بيدار شد و نگام کرد و دوباره خوابيد. دوباره صداش زدم. به پلهوي چپش خوابيد.
پتو رو سرش کشيد و گفت: ولم کن مي خوام بخوابم.
romangram.com | @romangram_com