#حصار_تنهایی_من_پارت_722
گفتم: سلام!
فقط نگام کرد و چيزي نگفت. ميوه رو گذاشتم رو ميز.
گفت: بشين!
نگاش کردم؛ داشت يه فيلم ترسناک نگاه مي کرد. خواستم بشينم که به کنار خودش اشاره کرد و گفت:
- اينجا بشين!
با فاصله نشستم. نمي دونستم چرا دارم حرفشو گوش مي دم؟
گفت: ميوه برام پوس بگير!
يه سيب برداشتم و گفتم: چرا ويدا رو نياوردي؟!
همين جور که به تلويزيون نگاه مي کرد، گفت: چيه؟ نگرانشي؟! عقدش کردم، گذاشتم ويلا بمونه.
متعجب نگاش کردم. يعني همچين کاري رو کرده؟! اگه فرحناز بدونه همين دو تار مويي هم که رو سرشه از ريشه مي کنه!
به دستش نگاه کردم و گفتم: پس حلقت کو؟!!
- بخاطر گچ دستم، دادم دست ويدا بمونه!
- پس شيرينيش کو؟
romangram.com | @romangram_com