#حصار_تنهایی_من_پارت_719


- خب پس مي گردم يه خواهر و برادر پيدا مي کنم که شوخ طبع و خوشگل باشن؛ پسره واسه تو، دختره هم واسه من! قبول؟!

خنديدم و گفتم: قبول!

چند ساعتي تو اون سرما حرف زديم. ساعت يازده بود که رفتم خوابيدم .

صبح بيدار شدم برم آرادو بيدار کنم که يادم افتاد رفته لواسون. دوباره خوابيدم؛ يعني با ويدا چيکار مي کنن؟! شايد ديشب پيش ويدا خوابيده بوده؟! آراد بهش گفته، اونم از خدا خواسته مي پره بغلش! حتما آرادم مي بوستش! مزه لباش چه جوريه؟! مي گن لباي مردا گرمه، يعني لباي اونم گرمه؟ يا مثل خودش يخه؟! بعد اينکه ويدا بيدارش کرد، مي ره ورزش. ويدا براش وانو حاضر مي کنه؛ برمي گرده. بعد از حموم، ويدا موهاشو سشوار مي کنه؛ با هم صبحونه مي خورن. ويدا براش لقمه مي گیره. حتما آراد مي خنده. ويدا هم نگاش مي کنه.

يهو داد زدم: کثافت! پس چرا پيش من نمي خنديدي؟! خب منم مي خواستم خندتو ببينم؟!

خاتون اومد تو و با ترس گفت: چته مادر؟ چرا داد مي زني؟!

واي! با لبخند گفتم: هيچي! داشتم فکر مي کردم!

- وا! با داد زدن فکر مي کني؟!

- ببخشيد!

رفت بيرون. صبحونه رو خورديم.

مش رجب گفت: امروز کلبه آقا رو تميز مي کني؟

خاتون: آره!

با خوشحالي گفتم: آخ جون! پس منم مي تونم کلبه شو ببينم؟

romangram.com | @romangram_com