#حصار_تنهایی_من_پارت_715


رفت بيرون. يه گوشه نشستم و ناخنمو به دندون گرفتم. ويدا همينجوري نگام مي کرد.

گفتم: چيه؟!

پوزخندي زد و گفت: آقا مي خواد بيرونت کنه که اينجوري خونت به جوش اومده؟!

داد زدم: تو و اون آقات بريد بميريد! حالم از تو و آقات و هر چي تو اين خونست به هم مي خوره.

ويدا چيزي نگفت. سرشو کرد زير پتو و خوابيد. نمي دونستم بايد چيکار کنم؟ گيج شده بودم. اگه واقعا منو مي بوسيد چي؟! واي! حتي نمي تونم بهش فکر کنم!

يکي دو ساعت همونجا نشستم. ويدا ساکي رو که از ديشب آماده کرده بود، برداشت و خودشو شيک و پيک کرد و رفت.

تا موقعي که از عمارت رفتن، از اتاقم نيومدم بيرون. کلا روز کسل کننده ای رو پشت سر گذاشتم. حوصله هيچ چيز و هيچ کسو نداشتم. حتي مش رجب خودش به مرغ عشقام غذا داد. شب با پرهام شام مي خورديم که خاتون گفت:

- پرهام تو نمي خواي زن بگيري؟!

- حالا چي شده فکر زن دادن من افتادي؟!

- آخه وقتي هم خونه داري، هم کار؛ دليل زن نگرفتنتو نمي دونم!

- آها! چون کسي رو دوست ندارم!

- مگه مي شه؟ هر پسري يه دخترو دوست داره. پسرای هفده هجده ساله، گوشيشون پر از شماره ی دختراست؛ اونوقت تو کسي رو دوست نداري؟!

پرهام خنديد و گفت: از اين جور شماره ها توی گوشي منم پره ولي وقتي دلم با صاحب شماره ها نيست، چيکار کنم؟!

romangram.com | @romangram_com