#حصار_تنهایی_من_پارت_711


صبح ساعت پنج و نيم به اتاق پرهام رفتم. کليد برقو زدم. خندم گرفت. اين چه وضع خوابيدنه؟! بالشتو انداخته بود رو زمين و خودشم با پاهاي باز رو تخت خوابيده بود. فکر کنم تو خواب داره پرواز مي کنه!

کنارش وايسادم و صداش زدم: پرهام... پرهام؟

يه ذره تکون هم نخورد.

دم گوشش آروم گفتم: پرهام صبح شده؛ بيدار شو!

به خدا حق داشت بگه خوابم سنگينه! بالشتو از رو زمين برداشتم و آروم گذاشتم رو سرش و فشار دادم. تکون نخورد؛ شمردم، يک، دو، سه، چهار، پنج؛

شروع کرد به دست و پا زدن. بيشتر خنديدم و فشار مي دادم. خودم رو بالشت خوابيدم. تمام نيروشو جمع کرد. يهو بلند شد و نشست. زدم زير خنده. نفس نفس مي زد.

بالشتو زدم تو سرش و گفتم: اين چه وضع خوابيدنه؟! بدبخت زنت! حتما يه تخت جدا مي گيره!

يه نفس عميقي کشيد و گفت: دختره ی ديوونه! اين چه وضع بيدار کردنه؟! داشتم مي مردم... نکنه اون بدبختم اينجوري بيدار مي کني؟!

- نه، مگه ديوونه ام؟!سرمو دوست دارم!

بالشتو از دستم کشيد و گفت: آره؟!

آروم عقب عقب رفتم و گفتم: آره!

بالشتو به طرفم پرت کرد که سريع اومدم بيرون و خورد به در.

با خنده گفتم: نشونه گيريت حرف نداره! مرغ پرنده!

romangram.com | @romangram_com