#حصار_تنهایی_من_پارت_709


- چند دفعه بهت بگم تا زماني که نگفتم براي پذيرایي نفرستش؟

- چشم آقا ببخشيد. آخه شما که چيزي به من نگفتيد؟ فقط گفتيد قهوه براتون بيارم.

با همون عصبانيت به من نگاه کرد و گفت: اگه بفهمم با اين سرگرده حرف زدي، بلايي به سرت ميارم که مرغاي آسمون که هيچ، مرده هاي تو قبرم به حالت گريه کنن. فهميدي؟

فقط سرمو تکون دادم. مختار اومد پايين.

آراد سرش داد زد: پس چرا کاري نمي کني؟ برو ببين اين سرگرد سلامي کيه؟

مختار: باشه داد نزن... فکر مي کني من بيکار نشستم؟! اين سرگرد سلامي رو مي شناسم. از روزي که از زندان ...

به من نگاه کرد و گفت: بريم بالا حرف بزنيم!

با هم از پله ها رفتن بالا. اين پسره چرا امشب انقدر وحشي شده؟!

چند دقيقه بعد پرهام اومد تو و گفت: سلام بر بانوي دربار!

به خاتون نگاه کرد: سلام بر ملکه ی من!

خاتون: عيلک سلام!

پرهام: ملکه چي داريم؟ گشنمه.

خاتون: آيناز جان غذا رو براش گرم کن.

romangram.com | @romangram_com