#حصار_تنهایی_من_پارت_698


پريدم سمت روسريم و پوشيدم و دروباز کردم. خاتون و اميرعلي وايساده بودن.

اميرعلي گفت: بايد باهات حرف بزنم.

- ولي من حرفي ندارم.

- حرفامو گوش کن. اگه حرفم منطقي نبود، قول ميدم برم و ديگه منو نبيني.

خاتون: آقاي دکتر! خواهشا حرفتنو زودتر تموم کنيد! آقا گفته ديگه شما رو اينجا راه ندم. اگه بفهمه اومدين اينجا، حتما منو دعوا مي کنه... به خدا من به فکر خودم نيستم... بيشتر به فکر اين دخترم که آقا تنبيهش کنه.

- نترس خاتون! قول مي دم حرفام زود تموم بشه. البته اگه آيناز خانم راضي به حرف زدن بشن!

خاتون: پس من ميرم... آيناز جان! ببين آقاي دکتر چي مي گن، زودتر حرفاتونو تموم کنيد تا آقا سر نرسيده.

وقتي رفت، نگاش کردم.

گفت: از دستم عصباني هستي؟!

- نباشم؟! ديشب چه کاري بود کردي؟ مي دونستي داره آراد مياد و جلوی چشمش اون کارو کردي؟

اومدم بيرون و رو نيمکت رو به روي خونه، زير درخت نشستم.

کنارم نشست و گفت: خاتون بهم گفت آراد انداختت تو انباري... معذرت مي خوام. مي دونم کارم اشتباه بود ...اين کارو بخاطر خودت کردم.

- بخاطر من؟! من کي گفتم ببوسم ؟

romangram.com | @romangram_com