#حصار_تنهایی_من_پارت_695


با اخم گفت: خاتون! پرده اتاق من چي شد؟

خاتون با تته پته گفت: چيزه آقا ...آيناز داره مي دوزه. ديگه تمومه. فردا نصبش مي کنيم.

- گفتم برو سفارش بده. کي گفتم اين برام بدوزه؟

- چشم آقا ...همين امروز مي رم براتون سفارش مي دم.

- موبايلمو بده.

خاتون موبايلشو از رو ميز برداشت و داد. با همون حالت گردن به آراد نگاه مي کردم .

گفت: حيف که مختار ضمانتتو کرده والا مي دونستم چيکارت کنم.

وقتي رفت، گردنمو درست کردم و سرمو انداختم پايين.

يهو خاتون زد زير خنده و گفت: خداييش از آقا مي ترسي، نه؟!

زير چشي نگاش کردم و سرمو تکون دادم.

گفت: آخه وقتي مي ترسي چرا سر به سرش ميذاري؟!

لبخندي زدم و گفتم: نمي دونم!

دو قدم رفتم.

romangram.com | @romangram_com