#حصار_تنهایی_من_پارت_692


رفتم عقب رو زمين نشستم و زانومو تو بغل گرفتم. من که اميرعلي رو دوست ندارم؟ اين کارا رو براي چي مي کنم؟... چرا خودمو الکي بخاطر کسي که دوستش ندارم زنداني مي کنم؟ هنوز وايساده بود و نگام مي کرد.

گفت: اين حرف آخرته؟

به زمين نگاه کردم و گفتم: آره.

پوزخندي زد و گفت: اگه بري پيش مهرداد که مي شي دختر دست دوم و ديگه اميرعلي محلتم نمي ذاره؟

- برام مهم نيست. خودمو مي کشم و همتونو راحت مي کنم.

درو با عصبانيت محکم بست. صداي قفل شدن درو شنيدم . همونجا نشستم. همه جا تاريک بود. جايی رو نمي ديدم. از سرما تو خودم جمع شدم. کاش جوراب مي پوشيدم. پاهامو مالش مي دادم.

نبايد بترسم. بايد به اين انباري عادت کنم. چشمامو بستم و تمرکز کردم تا تنگي نفس نگيرم. يه نفس عميق کشيدم که يه چيز نرم و چسبناک و خيس افتاد رو پام. جيغ کشيدم و پريدم تو هوا.دستمو گذاشتم رو قلبم و نفس نفس مي زدم. واي مار نباشه؟!

عقب عقب مي رفتم که پام خورد به جارو برقي و افتادم زمين. داد زدم. اين چيه اينجا گذاشتن؟ بلند شدم. کثافت! حداقل چراغو روشن مي کردي... صداي کلاغ از سمت راستم شنيدم... مي گن کلاغا بد يمنن اما من ازشون بدم نمياد. چند قدم رفتم جلو که زانوم خورد به لبه ميز... يه جيغي کشيدم که صدام رفت به آسمون.

از درد چند قطره اشک از چشمام چکيد. دستمو گذاشتم رو زانوم و چشمامو فشار دادم. همون زانویي که سيروس داغونش کرده بود، خودم داغون ترش کردم. نمي تونستم خم و راستش کنم. همونجا نشستم و پامو دراز کردم. خودمو کشيدم سمت ديوار و نشستم. يواش يواش کمبود اکسيژنو حس کردم . نفس بلند کشيدم. تنگي نفس اومد سراغم. مي دونستم نمي تونم به جاي تاريک و خفه عادت کنم. بلند شدم رفتم سمت در، چند تا مشت زدم به در و خاتونو صدا زدم»

- خاتون... خاتون؟

کسي نيومد. چرا آراد با من اين کارو مي کنه؟

جيغ زدم: خاتون... مش رجب ... تو رو خدا يکي کمکم کنه دارم مي ميرم.

گريه کردم. يهو چراغ روشن شد. اکسيژن تو فضا پخش شد. يه نفس بلند و عميق کشيدم. لبخند زدم و بلند شدم. سرمو گذاشتم رو در و گفتم:

romangram.com | @romangram_com