#حصار_تنهایی_من_پارت_681
يهو همه برگشتن نگام کردم کردن.
با يه لبخند دراز گفتم: ببخشيد... معذرت مي خوام!
فرحناز: چته عين وحشيا داد مي زني؟
با همون لبخند که عصبانيت هم بهش اضافه شده بود، گفتم:
- کيوي بهش نده. براش خوب نيست.
فرحناز: تو دکترشي؟ چند ساله کيوي مي خوره چيزيش هم نشده.
آراد کيوي رو از دست فرحناز برداشت و خورد. به جهنم! بخور تا دل درد بگيري و بميري! اصلا به من چه؟ مي دونم از سر لج من اين کارو کرد. خودت ضرر مي کني؛ به من چه؟ عين بچه ها فقط لجبازي مي کنه.
فرحناز انگار با اين کار آراد شير شده بود، با صداي نسبتا بلندي گفت:
- لباس بهتر نداشتي بپوشي؟ با اين لباسا همه فکر مي کنن آراد بهت پول نمي ده. فکر خودت نيستي فکر آبروي آراد باش!
خسته بودم. حوصله نداشتم . خوابمم مي اومد. همه ی اينا باعث شد عصباني بشم.
با تن صداي عصبي گفتم: اول اينکه لباس من هر چي باشه، از لباس تو که قصد راه انداختن شوي اعضاي بدن داري بهتره.فکر کردي ملت سينه نديدن که اونجوري ريختيشون بيرون؟! يا فکر کردي خودت تنها پا داري که رون به پايينو لخت کردي؟! خجالت نکشيدي يه لباس پوشيدي که فقط دو سانت از شورت سفيدت پايين تره؟! هر چند منم اگه جاي تو بودم دو بار با ايل و تبارم از آقا آراد خواستگاري مي کردم، هر دو بار جواب نه مي شنيدم، اينجوري عرض اندام مي کردم!... دوم اينکه توي اين سه ماهي که اينجام عشقت حتي يه هزاري هم کف دست من نذاشته که بخوام لباس بخرم. تمام لباسامو يا امير علي داداش گلت خريده يا خاتون بدبخت از حقوق ماهيانه که عشقت بهش مي ده برام خرج مي کنه...
همه جا ساکت بود. فقط صداي نفس کشيدن مي اومد. همه مجسمه شده بودن. نفس نفس مي زدم. فرحناز هر لحظه عصباني تر مي شد؛ يهو از عصبانيت منفجر شد و داد زد:
- مي کشمت... کثافت آشغال!
romangram.com | @romangram_com