#حصار_تنهایی_من_پارت_663


سيروس: شما چرا حرف زور مي زنيد؟ فرحناز قراره به عنوان عروس توی اين خونه زندگي کنه، با اين راحت نيست ... خب بذاريد خدمتکارشو خودش انتخاب کنه.

آراد: من هنوز با فرحناز ازدواج نکردم که بشه عروس اين خونه!

سيروس: تو با فرحناز ازدواج مي کني... مي دوني چند ساله بخاطر تو صبر کرده؟ اصلا ما اينجا جمع شديم که قرار نامزدي تو با فرحنازو بذاريم... شب يلدا خوبه؟ همگي که موافقيد؟ پس فردا شب، جشن نامزدي آراد و فرحناز... اسماتونم خيلي بهم مياد!

فرحناز با ذوق گفت: اما دايي من آمادگيشو ندارم!

سيروس: آمادگيشو هم پيدا مي کني عزيزم!

شمسي با خوشحالي گفت: داداش دو روز براي خريد عروسي کمه!

سيروس خواست چيزي بگه که آراد با ناراحتي و تن صداي پايين گفت: بهم فرصت بديد.

سيروس: فرصت مي خواي؟ چقدر؟ يک سال؟ دو سال؟ الان شش ساله بهت فرصت داديم. بس نيست؟!

فرحناز: دايي جان عيب نداره. بذار هر وقت خودش خواست. بهش فشار نياريد.

سيروس: خاک تو سرت کنن که لياقت عشق اين دخترو نداري!

من و خاتون ديگه واينستاديم و رفتيم به آشپزخونه. خيلي حالش بد بود. رو صندلي نشست و گريه کرد و گفت:

- حالا چه خاکي تو سرم کنم؟ تو اين سرماي زمستون از کجا خونه پيدا کنم؟

گفتم: خاتون گريه نکن... آراد بيرونت نمي کنه.

romangram.com | @romangram_com