#حصار_تنهایی_من_پارت_655


- فکر کرده با اين کاراش آقا نگهش مي داره.

تا اومدن مهمونا، سه نوع سوپ درست کردم. خدا رحمت کنه مادرمو که اين هنر آشپزي رو به من ياد داد. بعد از اتمام آشپزي ويدا رفت که به خودش برسه. من و خاتونم آشپزخونه رو تميز مي کرديم که تلفن آشپزخونه زنگ خورد.

خاتون گوشي رو برداشت و گفت: بله؟

...

- چشم آقا!

گوشي رو گذاشت و گفت: برو ببين آقا چي کارت داره؟

دستکشو از دستم در آوردم. مختار لم داد بود رو مبل و داشت به موسيقي گوش مي داد و مي خورد. رفتم بالا. خدا کنه نگه بيا لباسمو تنم کن! در اتاقش باز بود. لب تخت نشسته بود و دستشو گذاشته بود رو صورتش.

رفتم تو، گفتم: با من کاري داشتيد؟

سرشو بلند کرد و گفت: يه حرفي رو يه بار بهت مي زنم، پس گوش کن! اون زبوني که تو دهنته رو امشب درازش نمي کني... بابام مي خواد بياد. اخلاقشو که مي دوني؟ ديدي که اون دفعه چه بلايي سرت آورد؟ اگه چيزي ازت خواست يا گفت، جوابشو نمي دي فهميدي؟!

- نمي خواد نگران من باشي!

با اخم گفت: نگران تو نيستم؛ نگران خودمم. شنيدي که اون دفعه چي گفت؟ اگه بفهمه تو از همون دخترايي که از منوچهر خريدم، اول منو مي کشه، بعد تورو ... منم دلم نمي خواد بميرم!

- خب بذار برم، يکي ديگه جام بيار! اينجوري ديگه مجبور نيستي با نگراني زندگي کني!

با کلافگي پوفي کرد و گفت: فقط ببينم امشب زبون درازي کردي ... قبل از اينکه بابام بلايي سرت بياره، زبونتو مي برم.حالا برو بيرون!

romangram.com | @romangram_com