#حصار_تنهایی_من_پارت_632


- آخه نخوري معدتت خونريزي مي کنه.

- به جهنم! بذار خونريزي کنه. مگه تو نمي خواستي من بميرم؟ مگه نگفتي مي خواي منو بکشي؟ مگه نگفتي يه کاري مي کني که آرزوي راحت مردنو به گور ببرم؟ خب پس بذار بميرم.

پتو رو سرش کشيد.

يه نفسي کشيدم و گفتم: اينجور ي که فايده نداره؟ بايد جلو چشمم ذره ذره بميري! بايد با زجر بميري! عين دوستم که کشتيش.

سرشو آورد بيرون و گفت: پس چرا اين کارو نمي کني؟

- بابات داره اين کارو مي کنه. منم از زخم و زيلي شدنت لذت مي برم.

- برو بيرون!

- گفتم که تا شام نخوري نمي رم!

با عصبانيت نشست. به دست چپش نگاه کردم. گچ گرفته بود. اين ديگه چه باباييه که دست بچه خودشم مي شکونه؟!

همين جور که به دستش نگاه مي کردم، گفت: الان خيلي خوشحالي که دستم شکسته، نه؟ تو هم يکي هستي عين بقيه دختراي اطرافم. اونا منو بخاطر پول و زيبايم مي خوان، تو هم بخاطر فقط دوستت که يه معتاد آسمون جُل بود ازم متنفري... بعد از مهتاب بايد همتون بميريد!

- يعني فرحنازم دوست نداري؟

- قضيه اون فرق مي کنه!

- باشه فهميدم!

romangram.com | @romangram_com