#حصار_تنهایی_من_پارت_628
ليوانو بردم طرف مختار. سيروس با عصبانيت گفت:
- اون ليوانو بده به من!
به مختار نگاه کردم. سرشو تکون داد. ليوانو بهش دادم. نصفشو خورد و گذاشت رو ميز و گفت:
- اين سومين باره که داره هميچن اتفاقي مي افته. اگه از اونا گذشتم، از اين يکي ديگه نمي گذرم.
- مگه سعيد امين شما نيست؟ مگه نگفتيد دخترا رو فقط دست اون بدي ديگه حله؟ خوب منم همين کارو کردم.
- گفتم که گفتم! تو نبايد يه ذره عقل تو کلت باشه که بار اول همچين اتفاقي افتاد، بار دوم بايد می ایستادي دخترا که از مرز خارج شدن، بعد برمي گشتي؟
- نمي دونم چطور اين اتفاق افتاده.
- يعني چي که نمي دوني؟ مگه تو اينجا چيکاره اي؟! کارو سپردم به تو که مواظب همه چي باشي. اون تن لشتو گذاشتي براي عياشي؟!
- از تو که عياش تر نيستم! که دو تا زن داري و پيش ده تا دختر ديگه مي خوابي!
سيروس با عصبانيت ليوانو برداشت و زد تو سر آراد. پيشونيش شکست و خون با سرعت اومد پايين که سمت چپ صورتش کلا خوني شد و رو پيراهن و شلوارش مي ريخت. آراد فقط سرشو پايين گرفته بود و چيزي نمي گفت.
باباش داد زد: آشغال حرومزاده! حالا ديگه تو روی من وايميسي؟!
بلند شد به نوچه هاش گفت: بياريدش!
مختار گفت: اجازه بديد اول بره سرشو بخيه کنه.
romangram.com | @romangram_com