#حصار_تنهایی_من_پارت_625
- نمي دونم، نديدمش. هر کي بود با عجله رفت بالا. راستي خاتون پرهام کجاست؟ خبري ازش داري؟
- خبر که نه!
- شمارشم نداري؟
- چرا دارم... ولي اون بي معرفت بايد زنگ بزنه، نه من پيرزن.
ساعت هفت، صبحونه آرادو بردم بالا، ديدم مختار با قيافه گرفته رو صندلي نشسته و آرادم با کلافگي رو تخت نشسته و با دستش رو سرش مي کشه.
رفتم تو و گفتم: سلام.
مختار سرشو تکون داد و گفت: سلام.
همين جور که ميزو مي چيدم، آراد گفت: حالا چيکار کنيم؟
مختار: هيچي؛ همون حرفايي که من گفتمو مي گي.
- فکر کردي بابام باور مي کنه؟ اون دفعه دو تاش نبود چيزي نگفت. اما الان ديگه سرمو مي بره.
- نترس کاريت نداره. پاشو صبحونتو بخور بايد بريم.
اومدم بيرون. يعني چي شده؟! فکر کنم بخاطر همون دخترايي که با من بودن و دزديدنشون؛ اصلا شايد کار خودشون باشه، مگه مرض دارن چند تا دختر بخرن بعد فراريشون بدن؟!
بعد از اينکه رفتن شرکت، اتاقشو تمييز کردم. رفتم پايين که خاتون گفت:
romangram.com | @romangram_com