#حصار_تنهایی_من_پارت_599
- مي خواستم بيدار شم آرادو بيدار کنم.
- خب چرا خوابيدي؟ پاشو برو ديگه!
سرشو کرد زير پتو و گفت: اين کار توئه نه من!
خوابيدم پتو رو رو سرم کشيدم و گفتم: به من ربطي نداره!
- يعني چي به من ربطي نداره؟
جوابشو ندادم . پتو رو از سرم برداشت و گفت: من ميرم ولي مطمئن باش اين آخرين روزيه که اينجايي.
- آمين يا رب العالمين!
وقتي رفت، يه نفس راحت کشيدم و رفتم وضو گرفتم. داشتم نماز مي خوندم که ويدا اومد تو؛ جلوم وايساد و با توپ پر گفت: حاجيه خانم! آقا گفت بري اتاقش. کارت داشت!
اينو گفت و خوابيد. بعد از اينکه سلام نمازمو دادم، داشتم ذکر مي گفتم که گفت:
- هوي! با تو بودما؟ گفتم آقا گفته بري اتاقش.
نگاش کردم و گفتم: اول اينکه خواهر! هوي تو کلاته! دوم خواهر جان! اول صبحي زبونتو به فحش و دري وري نچرخون، چون فرداي قيامت همين زبون شهادت بر اعمالت مي ده!
سرشو کرد زير پتو و گفت: برو بابا!
بلند گفتم: خدا انشاا... همه را به راه راست هدايت کند!
romangram.com | @romangram_com