#حصار_تنهایی_من_پارت_597


بعد خوردن نهار، چاي براشون بردم. فرحناز نبود. ويدا هم يهو غيبش زد. اين دو تا کجا رفتن خدا داند!

به خاتون گفتم: ويدا کو؟!

- نمي دونم؟

اين دو تا جادوگر هر جا هستن باهمن! برنج هايي که اضافه اومد، بود ريختم تو بشقاب که ببرم بريزم کنار آلاچيق که گنجيشکا بخورن؛ از آشپزخونه اومدم بيرون که صداي ويدا اومد:

- خانم هنوز پول اون ماه رو بهم نداديد؟

فرحناز: يه کاري برام مي کني، دوبرابرشو پول مي گيري.

- خانم مي دوني من چيکار مي کنم؟ فکر کرديد اگه بفهمه دارم جاسوسيشو مي کنم چه بلايي سرم مياره؟

- از کجا مي خواد بدونه؟ مگه نگفتي اين دختره فرار کرده؟ چرا دوباره سر و کلش پيدا شد؟!

- نمي دونم خانم. صبح بهم گفت آيناز اومده ... اولش باورم نشد منم. بعد که رفتم به اتاق، ديدم رو تخت خوابيده از ديدنش تعجب کردم.

جالب شد! پس ويدا جاسوس فرحنازه!

بدبخت آراد که فکر کرده فرحناز دلسوزشه و براش خدمتکار آورده.

صداي خاتون بلند شد: آيناز... کجايي آيناز؟

سريع رفتم به آشپزخونه و آروم گفتم: خاتون چرا انقدر داد مي زني؟!

romangram.com | @romangram_com