#حصار_تنهایی_من_پارت_593


خاتون گفت: کجايي دختر؟ بيا کمک کن!

- خاتون من تازه اومدما! بذاريد عرقم خشک بشه بعدش! تازشم من ديگه براي اين کار نمي کنم!

ويدا يه ديس برنج برداشت و با لبخند مرموزي رفت بالا. نشستم رو صندلي.

خاتون گفت: نکن آيناز! بلند شو! اگه آقا بفهمه باز تنبیهت مي کنه ها؟!

- مهم نيست! از انباري و تا لب مرز بردن و سکته دادن که بيشتر نيست؟!

آراد: خدمتکار نياوردم بخوره و بخوابه!

بلند شدم. آراد با عصبانيت نگام مي کرد. ويدا با لبخند اومد تو. کثافت اين لوم داده!

گفتم: تا نگي منو براي چي آوردي برات کار نمي کنم!

- مگه دست خودته؟

- پس دست کيه؟

با عصبانيت اومد طرفم. خاتون جلوم وايساد وگفت: آقا خواهش مي کنم نزنيش؟! اين بچه است، نمي فهمه داره چي مي گه.

با حرص گفت: خاتون برو کنار!

خاتون: تو رو به ارواح مادرتون کارش نداشته باش!

romangram.com | @romangram_com