#حصار_تنهایی_من_پارت_590


- بله!

...

چشم غره نگام کرد و گفت: شماييد آقا؟!

...

- ببخشيد... چشم، حتما.

گوشي رو گذاشت و گفت: اين چه کاري بود کردي؟ همين کارا رو مي کني که اعصابش خرد مي شه ديگه!

- ديگه نمي خوام باهاش حرف بزنم.

- چه نازي هم مي کنه! باهاش قهري؟

- من کي با اين قزميت دوست بودم که الان بخوام باش قهر کنم؟!

سالاد که تموم شد، رفتم به اتاق خودم ديدم ويدا نشسته و داره آرايش مي کنه! عين دوتا دشمن خوني به هم نگاه کرديم. از اتاق اومدم بيرون، رفتم آشپزخونه. خاک تو سر من کنن با اين فرار کردنم! دختراي مردم جوري فرار مي کنن که تا ده سال ديگه هم رد پاشونو پيدا نمي کنن، اما من چي؟! به دو روز نکشيد که دوباره برگشتم سر خونه اولم! بخاطر همينه هيچ وقت پيشرفت نکردم. داشتم خيار مي خوردم که ويدا اومد تو. به چهارچوب در تکيه داد، دستاشم به سينه زد و گفت:

- فکر کردم گورتو گم کردي رفتي؟

با لبخند گفتم: اول اينکه کسي که گور داره ديگه گم نمي شه، دوم اينکه از اين به بعد من مي شم رقيب سرسخت تو و فرحناز و بقيه دختراي فاميل و دوست و آشناي آراد جونم! چون تازگيا کشف کردم که آراد بد جور خاطرخوام شده و به خاطرعلاقه زيادي که به من داره، نمي تونه دوريمو تحمل کنه!

به خيار يه گاز زدم.

romangram.com | @romangram_com