#حصار_تنهایی_من_پارت_584
- اوه! عجب اسمي! وقتي خواننده شدي مي شي...
بعد کمي فکر گفت: dj آيناز!
همه مون خنديديم. اوني که کليش درد مي کرد با خنده گفت: يا dj نازناز!
بازم خنديديم که يه دفعه تريلي با يه ترمز نگه داشت که من افتادم تو بغل کنار دستيم.
بلندم کرد و گفت: جايت درد نگرفت؟
- نه...خوبم.
- اي مرده شور خودشو ببرن با اين رانندگيش!
- هيـــش بچه ها گوش کنيد! صداي چند نفره، نه؟ انگار دارن دعوا مي کنن.
گفتم: آره!
- يعني چي شده؟
در باز شد. بخاطر کارتونا چيزي نمي ديديم. فقط مي شنيدم دارن با سرعت کارتونا رو مي ريزن پايين. ترسيده بوديم. وايساديم و فقط به جلو نگاه مي کرديم. نصف کارتوناي بالا رو برداشتن. نور چراغ ماشيني که پشتشون پارک بود، باعث شد سر دو نفر سياه پوشو ببينم. وقتي تمام کارتونا رو برداشتن، يکيشون اومد طرف من؛ با جيغ خواستم فرار کنم که منو گرفت. دو نفر ديگه هم رفتن سراغ اونا. يه دستمال خيس جلوي بينيم گرفت. دست و پا زدنم بي فايده بود، چون به يک دقيقه نکشيد که بيهوش شدم...
***
با صداي موسيقي وحشتناکي چشمامو باز کردم. دور و برمو نگاه کردم. اتاق ناآشنا بود. پنجره باز بود و باد، پرده سفيد نازک توري رو مي فرستاد داخل. با سردرد سرمو از بالشت بلند کردم و از تخت اومدم پايين. به لباسم نگاه کردم. يه لباس توري خيلي نازک سفيد که تا پايين زانوهام مي رسيد. پاهام لخت بود. صداي خوردن امواج به ساحل رو مي شنيدم. درو باز کردم. صداي موسيقي بيشتر شد. به خونه يه نگاهي انداختم. نه اينجا هم غريبه بود. صداي همهمه ی جمعيت از پايين مي اومد. با قدمهاي شمرده از راه پله رفتم پايين. وسط راه پله بودم که ديدم همه سياه پوشيدن و شمع هاي سياه دور تا دور خونه چيده شده. رفتم پايين. يه خانم بخاطر فوت مادرم بهم تسليت گفت. رفتم جلوتر، يکي بهم خرما تعارف کرد. برنداشتم. به همه نگاه کردم؛ همه مي خنديدن و حرف مي زدن. چرا گريه نمي کنن؟!چشمم افتاد به ديوار. کل ديوار خونه جاي دست خوني بود. از سقف خون مي چکيد. از تو آشپزخونه صداي چاقویي که به ميز مي خورد شنيدم. دم در وايسادم. دختري که تمام موهاش روي صورتش ريخته بود داشت تند تند گوشت قرمزی که ازش خون مي چکيد تکه تکه مي کرد. خوب نگاش کردم، آروم سرشو آورد بالا. ليلا؟! دهنش پر از خون بود. جيغ کشيدم و فرار کردم. مامانم جلوم وايساد؛ سرد و بي روح.
romangram.com | @romangram_com