#حصار_تنهایی_من_پارت_580


بهم نگاه کرد و گفت: بريم!

با مختار و شاهين رفتيم پشت خونه. يه اتاقي شبيه انباري بود. شاهين درو باز کرد. رفتم تو، به مختار گفتم:

- ممنون... اگه چيزي گفتم که ناراحت شدي حلالم کن... عصباني بودم يه چيزي گفتم.

- براي حلاليت هنوز زوده!

به مختار نگاه مي کردم که شاهين درو قفل کرد. مختار با لبخند رفت. يه نفسي کشيدم، سرمو برگردوندم، ديدم سه تا دختر نشستن. منم يه گوشه نشستم و بهشون نگاه کردم. دو تاشون که تو لاک خودشون بودن. يکيشون رو زمين دراز کشيده بود و دستشو گذاشته بود رو کليه ش. چشماشم فشار مي داد.

بلند شدم، کنارش نشستم و گفتم: حالت خوبه؟ جايت درد مي کنه؟!

اوني که چاق بود گفت: کليش درد مي کنه. از ديشب تا حالا همين جوريه.

- خب چرا هيچ کاري براش نمي کنین؟

- چيکار کنيم؟ اگه بهشون بگيم حالش بده ميان مي کشنش.

به ديوار تکيه دادم و پامو دراز کردم. سرشو بلند کردم و گذاشتم رو پام.

نگام کرد و گفت: تو کي هستي؟

- بنده خدا!

شال پشميمو درآوردم گفتم: مانتوتو بزن بالا!

romangram.com | @romangram_com