#حصار_تنهایی_من_پارت_565


- پس براي تو!

- نه، نمي خوام. فقط گفتم ازش خوشم مياد. همين!

پشت اميرعلي يه تابلو بود که روش يه پارچه سفيد انداخته بود. رفتم طرفش؛ جلوم وايساد و با لبخند گفت: به اون تابلو دست نزن!

- ببخشيد قصد فضولي نداشتم ...فقط خواستم ببينم چيه؟

- چيز خاصي نيست!

پشت چشمي نازک کردم و گفتم: کيو نقاشي کردي که نمي خواي ببينمش؟

دهنشو باز کرد که چيزي بگه، صداي زنگ خونه مانع شد.

به در نگاه کرد و گفت: آراده!

رفت بيرون. از کجا فهميده اونه؟! با کنجکاوي زياد به تابلويي که روش ملافه بود نگاه مي کردم. يعني چي کشيده که نمي خواد من ببينمش؟

صداي آراد بلند شد: چرا از ديشب بهت زنگ مي زنم جواب نمي دي؟! چرا گوشيتو خاموش کردي؟!

- گوشيمه؛ اختيارشو دارم! مشکليه؟

- کجاست؟

- داد نزن... صداتو بيار پايين.

romangram.com | @romangram_com