#حصار_تنهایی_من_پارت_559


گفت: مات و مبهوت چي شدي دختر؟!

- هيچي!

سرمو انداختم پايين و مشغول خرد کردن شدم. اونم رفت به اتاقش.

واي خدا! من چرا همیشه خودمو ضايع مي کنم؟! کاردو زدم به خیار که دو تکیه شد و افتاد رو زمین. سوپو حاضر کردم و آشپزخونه رو که به گند کشونده بودم، تميز مي کردم.

صداي موسيقي بي کلام اومد. سرمو برگردوندم؛ امير داشت مي اومد سمت آشپزخونه.

گفت: مي خواي سالاد درست کني؟

- آره.

- خودم درست مي کنم.

- نه،خودم اينکارو مي کنم. مگه شام امشب با من نيست؟!

خياري رو که براي سالاد شسته بودم، برداشت گاز زد و گفت:

- چرا هست ولي سالاد با من.

به ميز نگاه کرد و با خنده گفت: چه بلايي سر ميز آوردي؟!

- ببخشيد الان تميز مي کنم!

romangram.com | @romangram_com