#حصار_تنهایی_من_پارت_533
تو اتاقش نشستيم و حرف زديم. چند دست از لباساشو برام آورد اما اندازم نبود. ساعت چهار گوشيش زنگ خورد.
گفت: الو؟ سلام داداش. خوبي؟
....
به من نگاه کرد و گفت: آره پيشمه.
...
- باشه، خداحافظ.
گوشي رو قطع کرد.
با نگراني گفتم: چيزي شده؟
سرشو تکون داد و گفت: آره... يکي اومده گفته تو رو مي شناسه.
- کي؟
- نمي دونم. بريم کلانتري اونجا مي فهميم چي شده.
نگران شدم نکنه آراد باشه؟ من اگه بميرم ديگه نمي رم پيشش. فکر کنم تا الان سرگرد جعفري همه چي رو فهميده.
وارد کلانتري شديم. به راهرو که به اتاق سرگرد ختم مي شد رفتيم. دم اتاق وايساديم.
romangram.com | @romangram_com