#حصار_تنهایی_من_پارت_525
همين جور نگام مي کرد. گفتم: تموم شد!
دستشو برداشت گفت: داستان قشنگي بود!
- چي؟!همين؟ داستان قشنگي بود؟!
- بذار دستم به اين آبتين برسه، مي دونم چيکارش کنم... حالا منو سر کار مي ذاره؟!
- سر کار چيه آقا؟!! دارم راستشو مي گم.
- چند وقته دزديدنت؟
- مرداد ماه.
- خيلی خب... اينجوري که تو مي گي، ما بايد سه تا باند بزرگو بگيریم. يکي مواد مخدر، دو، خانه فساد، سه، قاچاق انسان ... تو چه جوري تونستي توي کمتر از چهار ماه سرتو بکني تو همچين باندايي؟!
- يعني من دارم دروغ مي گم؟!
- دروغ که نه... ولي شايد تو و آبتين بخواين با اين شوخي بي مزتون اذيتم بکنيد.
بلند شدم و گفتم: آقاي محترم! من انقدر بيکار نيستم که بيام براي شما داستان تعريف کنم.
خواستم برم، گفت: صبر کن!
نگاش کردم.
romangram.com | @romangram_com