#حصار_تنهایی_من_پارت_509
سريع برداشتم و گفتم: الو!
پسري با صداي بلندي خنديد و گفت: حالتو گرفتم ندا!
بلند تر خنديد: انقدر دوست دارم قيافتو ببينم!
همين جور مي خنديد و مي گفت... وقتي ديد من ساکتم و چيزي نمي گم، گفت: الو؟ ندا؟... يوهـــــو... زنده اي؟ بابا شوخي کردم خب! ...لوس ...قهر کردي؟!
گفتم: سلام...من ندا نيستم!
کمي ساکت شد و گفت: چي؟ آخ ببخشید ... عذر مي خوام اشتباهي گرفتم!
تلفنو قطع کرد. ديوانه رواني! گوشي رو گذاشتم ميزو جمع مي کردم که دوباره زنگ خورد. يه پوفي کردم و گفتم: بله؟
همون پسره بود. گفت: بازم معذرت مي خوام زنگ زدم... ببخشيد من الان نزديک پنج ساله شايدم بيشتر همين شماره رو مي گیرم ... و اشتباه نبوده ... شما تازه به اين خونه اومديد؟!
- نخير!
- پس خواهر من کجا رفته؟
- خواهرتون کيه؟
همچين با ذوق اسم خواهرشو آورد، فکر کردم ملکه انگلستانه!
گفت: ندا. ندا جعفري.
romangram.com | @romangram_com