#حصار_تنهایی_من_پارت_494
- گناه داره مي گه گم شده.
- گم شده؟!! تو هم باور کردي؟! آخه مادر تو چقدر ساده اي؟! مگه آدم به اين گنده اي هم گم مي شه؟ حتما دزدي چيزيه؟ اومده ببينه تو خونه چي داري، شب با رفيقاش بيان دزدي.
- برو به قيافه معصومش نگاه کن؟ ببين بهش مياد دزد باشه؟
- آخه مگه به قيافست؟! دزد که نمياد بگه من دزدم ؟برو بيرونش کن!
- زشته مادر. چرا الکي به مردم تهمت دزد مي زني؟!
- ميري بيرونش کني يا خودم برم؟!
با بغض بلند شدم.
- بذار حداقل نهار بخوره، بعد بره.
- چي چيو نهار بخوره؟! دلسوزي هم ديگه حدي داره!
کفشمو پوشيدم و با گريه راه افتادم. انگار واقعا من جایي توي دنياي خدا ندارم. خدايا داري با من چيکار مي کني؟ چرا کمکم نمي کني؟ همه ی بنده هات دارن دلمو مي شکنن. چرا کاري برام نمي کني؟ جايي رو بلد نبودم که برم. کاش برمي گشتم پيش خاتون. آخه اين چه فکر احمقانه اي بود که من کردم؟ کاش به اميرعلي مي گفتم. حتما کمکم مي کرد. تا شب فقط راه مي رفتم و تو پارکا مي نشستم. احساس ضعف شديد مي کردم. حتي به يه لقمه نونم راضي بودم. نمازاي ظهر و مغربو تو مسجد خودم. کاش تو مسجدا شام و نهار مي دادن. خندم گرفته بود! از سر گشنگي چه حرفا که نمي زدم؟! هوا ديگه کاملا تاريک شده بود.
روي نيمکت پارکي دراز کشيدم که يه دختري اومد و گفت: هوي! بلند شو ببينم ! اينجا جاي منه!
نشستم و بهش نگاه کردم. چقدر لباس کهنه تنش بود.
گفت: مگه با تو نيستم؟ مي گم بلند شو!
romangram.com | @romangram_com