#حصار_تنهایی_من_پارت_477


- سلام ناز خانم! خوبي؟

نشست و گفتم: سلام... تو که شنگول تري!

کامليا يه پلاستيکو گذاشت رو پام و گفت: اينم پارچه اي که دستورشو دادي! ببين جنسش همونه؟

به پارچه نگاه کردم و گفتم: جنسش همونه. رنگشم عاليه... حالا چرا صورتي؟

- دوستام بهم مي گن رنگ صورتي خيلي بهت مياد.

به پوست سفيد و لپاي گل انداختش و چشمای خاکستريش نگاه کردم و گفتم:

- آره بهت مياد!

- باور مي کني من و دوستام بخاطر همين پارچه کل بازار و پاساژا رو بهم ريختم؟

- آره باورم مي شه! چشم پاساژا رو درآوردين!

خنديد.

گفتم: اگه کار نداري بريم تو اندازه هاتو بگيرم؟

- نه کاري ندارم.بريم.

رفتيم تو؛ مترو برداشتم و گذاشتم رو شونه هاش.

romangram.com | @romangram_com