#حصار_تنهایی_من_پارت_475
يقمو ول کرد و گفت:
- فردا که فرستادمت پيش اسبا، ياد مي گیري که تو روی من واينسي. فکر کنم زبون حيوون ها رو بهتر بفهمي!
با يه لبخند نگاش کردم و از کنارش رد شدم. سيني رو بردم به آشپزخونه.
ويدا نشسته بود، کتاب آشپزي رو ورق مي زد. گفت: به خاتون بگو نهار ظهرو من مي پزم.
نفسمو با دهن دادم بيرون و جوابشو ندادم. ظرفاي صبحونشو شستم و رفتم سمت خونه. وقتي رفتم تو، ديدم خاتون نشسته و بافتني مي بافه. منو که ديد با تعجب گفت:
- مگه نگفتي مي خواي غذا رو بپزي؟
با بي حوصلگي گفتم: چرا ولي ويدا گفت خودم نهارو مي پزم.
در اتاقمو باز کردم.
خاتون: يعني چي ويدا مي پزه؟ مگه نديدي اون شب با اون غذاش چه بلايي سر آقا آورد؟!
- نمي دونم خاتون؛ برو به ويدا بگو.
رفتم به اتاقم و يه گوشه نشستم.
خاتون اومد تو و گفت: باز چي شده؟ بازم دعواتون شد؟
با بغض گفتم: آره... ولي اين دفعه خيلي جديه.
romangram.com | @romangram_com