#حصار_تنهایی_من_پارت_473
- راستش آقا... يکي از دوستام برام کار پيدا کرده. موندم چيکار کنم. اگه مي شه تکليفم رو مشخص کنيد. اگه موندنیم که هيچ، اگرم قراره برم، پس امروز برم که کارو از دست ندم؟
آراد بهش نگاه کرد و گفت: تکليفت مشخصه؛ اينجا مي موني...
با خوشحالي گفت:واقعا..يعني مي خوايد منو نگه داريد؟!
نون تستو برداشت و گفت: آره.
ويدا به من نگاه کرد و گفت: پس آيناز چي؟!
- تو نگران اين نباش. تو اصطبل اسبا براش کار هست. مي تونه اونجا پهن اسبا رو جمع کنه!
ويدا خنديد. من چيزي نگفتم؛ با اين حرفش قلبم يخ زد. يعني من انقدر بي ارزشم؟ که مي خواد منو بفرسته پيش اسبا؟ با بغض اومدم بيرون.
تو راه پله نشستم. واقعا چرا؟ چرا اين جوري با من حرف مي زنن؟ مگه من چيکارشون کردم؟ يه گوشه ی اين خونه دارم نفس مي کشم.
دستمو گذاشتم زير چونم. اگه بخواد ويدا رو نگه داره، پس من چي مي شم؟ يعني واقعا مي خواد منو بفرسته پيش اسبا؟! نه اين نقششه؛ ميخواد منو بفروشه به خارجيا. عين همون بلايي که سر دوستام آوردن. عمرا اگه بذارم اين کارو بکنه. يعني نمي مونم که بخواد بفروشتم. تو همين فکرا بودم که ويدا اومد بيرون. جلوم وايساد و گفت:
- حالا ببين کي به کي محل سگ نميذاره! لياقتت همون اصطبل اسباست!
پوزخندي زدم و گفتم: کار کردن براي اون اسباي بي زبون شرف داره به اين آقا!
romangram.com | @romangram_com