#حصار_تنهایی_من_پارت_471
رفت طرف تختش؛ حوله اي که روي تختش بود برداشت و صورتشو خشک کرد و گفت:
- من نگفتم گربه... اگه هم گفته باشم به تو مربوط نيست! نگفتم وايسي که سر اين موضوع بحث کنيم... امروز رويا مهمون داره... اگه بفهمم از مهموناش پذيرايي کردي...
- مي دونم! انباري!
با تعجب نگام کرد. رفتم سمت حموم. اورانگوتان! گوريل! موش کور! پررو! ناقص الخلقه به من مي گه گربه، بعد مي گه به تو ربطي نداره. شيطونه مي گه پاشم لنگه دمپايم رو بزنم تو سرش. شيرو باز کردم که صداي رويا اومد:
- بابات کجاست؟
- کله سحر اومدي مي گي شوهرم کجاست؟! من چه مي دونم؟ شوهر توئه از من مي پرسي؟! حتما رفته دنبال عياشيش! مي دوني که بابام حريصه! با يه زن کارش راه نمي افته! حتما الان تو بغل يکي از دوست دختراش خوابيده!
فقط سرمو آوردم بيرون و نگاشون کردم. آراد پشت به من وايساده بود. رويا با عصبانيت به چشماش نگاه مي کرد. گفت:
- تخم ترکه همون بابایي... هر وقت تشريف کثافتشو آورد، بگو رويا امشب مي ره ترکيه.
- بايد زودتر گورتو گم مي کردي... حالا هم زياد دير نشده!
با خشم به آراد نگاه کرد و رفت بيرون. منم همين جوري نگاش مي کردم که يهو برگشت و گفت:
- اگه فالگوش وايسادنت تموم شده برو وانو آب کن!
صاف وايسادم و گفتم: ببخشيد... وان حاضره.
اومدم بيرون. هنوز چند قدم راه نرفته بودم که پام ليز خورد. چشمامو بستم و...
romangram.com | @romangram_com