#حصار_تنهایی_من_پارت_459
- بله آقا... من به پدرتون بدهکارم اونم گفته جاي طلبش، عبدا... رو پيدا کنم. وگرنه زن و بچمو...
چند قطره اشک از چشماش اومد. پاکشون کرد . گفت:
مي کشه...
مختار: چقدر بدهکاري؟
- بيست ميليون.
- اين همه پولو براي چي از بابام گرفتي؟
با گريه گفت: نگرفتم آقا؛ ده ميليون بيشتر نگرفتم... پدرتونم گفت بايد بيست ميليون بهش برگردونم.
آراد با عصبانيت گفت: تو عقل تو کلت هست؟! اون موقع که داشتي از بابام پول مي گرفتي فکر نکردي چه جوري بايد پس بدي؟!
- نه آقا! چه جوري فکر کنم؟ زنم تو بيمارستان بود. پول مي خواستم.
آراد يه پوفي کرد و گفت: گوش کن! يه قرار با هم مي ذاريم. من سي ميليون بهت مي دم، وقتي پولو گرفتي، گورتو گم مي کني و ديگه مزاحم خونواده عبدالله نمي شي.فهميدي؟
آراد از کتش يه دسته چک درآورد و روش مبلغ پولو نوشت. مرده از خوشحالي نمي دونست چيکار کنه. کنار پاي آراد نشست و با گريه گفت:
- آقا خيلي مردي! شرمندم کرديد به مولا... روي هر چي مرده سفید کرديد. تا عمر دارم لطفتونو فراموش نمي کنم. نوکرتم آقا!
آراد با اخم گفت: بسه. بلند شو!
romangram.com | @romangram_com